تبليغاتX
ديالوگ
ديالوگ
آن کس که در تجمع سکوت میکند,آن را بی نظر به حساب آور...
شب بیداران
 راس گفته كه خلايق هر چه لايق ... اگه نه كه وضع ما اين نبود.بوي كثافت همه جا رو گرفته .ما لياقت آزادي رو نداريم. اونقدر تو سر و كله ي همديگه بزنين تا بميرين.. اونقدر پاچه همديگه رو بگيرين كه جونتون بالا بياد. اما مبادا ادعاي مبارزه و مقاومت و اين حرفا رو بكنين كه ... هر چند كسي كه وجدان و قورت داده باشه و شرفم روش زر زياد ميزنه حرف مفت كه ماليات نداره.اما رفقا غافليد از قضاوت تاريخ. اون موقع كه يقه همه مون رو دونه به دونه ميچسبه و ميپرسه چه گهي خوردي. اون وقته كه بايد حرف برا گفتن داشته باشيم. مملكت رو آب بي آبرويي و آتيش جنگطلبي يه عده خائن  برده و به باد داده و ماها داريم سر ارث نداشته و نرسيده باباي صدهاسال مرده يه لا كفن مون همديگه رو جر ميديم.امروز فرداس كه خاطره تلخ آژيرهاي اعلام خطر دوباره تكرار شه و بزرگ و كوچيك دنبال سر پناه ... كه فكر نمي كنم اونقدري غيرت تو رگامون مونده باشه كه خاطره با دست خالي رو مين پريدنها هم تكرار بشه. عذرائيلي هم كه دوروبرمون وول ميخوره و شبه نخوت انگيز خوش خيالي هاي ناكام رو با خودش ميبره و مياره هم شده قوز بالا قوز.رفقا يك قدم تا انقلاب خيالي شون فاصله ندارن و قراره با عشق و سكس و لنين يه راست برسن به كمونيسم. اونور دنيا دارن عين گوشت قوربوني سر ميز و زير ميز قسمتمون ميكنن بين سگا و شغالاو موشهايي كه يه عمره منتظر اين لحظه اند و اين ور ما... .
 

شب‌بيداران

همه شب حيران‌اش بودم،
حيران ِ شهر ِ بيدار
که پيسوز ِ چشمان‌اش مي‌سوخت و
انديشه‌ی خوابش به سر نبود
و نجوای اورادش
 
  لَخت لَخت
آسمان ِ سياه را مي‌انباشت
چون لَتِرمَه باتلاقي دمه‌بوناک
 
  که فضا را.

حيران بودم همه شب
 
  شهر ِ بيدار را
که آواز ِ دهان‌اش
 
  تنها
 
  همهمه‌ی عَفِن ِ اذکارش بود:
شهر ِ بي‌خواب
با پيسوز ِ پُردود ِ بيداری‌اش
در شب ِ قدری چنان. ــ
در شب ِ قدری.



گفتم: «بنخفتي، شهر!
همه شب
 
  به نجوا
 
  نگران ِ چه بودی؟»

گفتند:
 
  «برآمدن ِ روز را
 
  به دعا
 
  شب‌زنده‌داری کرديم.
مگر به يُمن ِ دعا
آفتاب
برآيد.»

گفتم: «حاجت‌ْروا شديد
 
  که آنک سپيده!»

به آهي گفتند: «کنون
 
  به جمعيت ِخاطر
دل به دريای خواب مي‌زنيم
که حاجت ِ نوميدانه
چنين معجزآيت
برآمد.»۸ فروردين ِ
۱۳۷۳

پیوست۱: مطلب دوست عزیزم حواری خورشید رو با اجازش اینجا میذارم...بد نیس رفقای متعهد یه سری بهش بزنن توبره پر و پیمون فحش و ... و متر های متوهمشون رو برا چند لحظه بذارن کنارو کلاهشون رو قاضی کنن... باقی رو اگه نیمچه وجدانی برا شون مونده باشه خودشون میفهمن...

پیوست ۲:  وقتی سرمون گرم مزخرف بافی و یقه نداشته همدیگه رو چسبیدنه خبرای خوشتر ازاین در انتظارمون نیست....

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 14:21  توسط قلیزاده |